تقی پشیمان می شود...

خطاب به دانشجوهای کتابداری که  میخوان به خاطر اسم رشته  تغییر رشته بدهند و بعدها پشیمان می شوند

دوستان عزیز داستان بچه های کتابداری در نوع خود جالب و خواندنی است امید است که سرنوشت تقی قصه ما بتونه درس عبرتی بشه برای دیگران.

تقی قصه ما کسی بود که بر حسب اتفاق و به طور کاملاً ناگهانی وارد دانشگاه می شود و در رشته ای که اصلاً به آن علاقه ندارد و هیچ گونه شناختی نسبت به آن نداشت قبول میشود.

تقی وارد دانشگاه می شود اولش خیلی خوشحال و شاد بود چون دانشگاه براش تازگی داشته  و متوجه خیلی از مسائل نبود.

یه مدت گذشت و تقی متوجه شد که به رشته ی کتابداری و اطلاع رسانی یا به تعبیر امروزی ها مدیریت اطلاعات علاقه ندارد  این موضوع خیلی براش اهمیت پیدا کرده بود. هر وقت که بحث رشته و اسم رشته پیش کشیده می شد تقی از بحث خارج می شد و اگه هم می موند تاجایی که می تونست اسم رشته رو به زبان نمی اورد. نمی دونم چرا اما به طور عجیبی از اسم رشته شرمسار و سر افکنده بود. هر روز که می گذشت شادابی و نیروی جوانی در تقی رو کمتر از دیروز می شد. یه روز که با تقی هم کلام شدم گفت میخوام خود کشی کنم من باید فلان می شدم من حقم این نبود، دوست من که معدلش خیلی از من پایین تر بود آلان داره مهندسی میخونه، ادامه داد وای خدایا من چه گناهی به درگاهت کردم که به مصیبت دچارم کردی، این همه نذر و نیاز کردم، این همه اشک ریختم ،خلاصه اینکه انگار دنیا برای تقی قصه ما به آخر رسیده  بود.

بله شما نگو که تقی دچار بیماری افسردگی شده بود . و تنها راه نجات از این وضعیت را تغییر رشته میدید..

تقی خوشحال و خندان به ساختمان مرکزی دانشگاه می رود به آموزش مرکزی مراجعه می کند و شرایط تغییر رشته رو بررسی می کند و خوشحال تر از دیروز به دانشکده بر می گردد. خبر  تغییر رشته تقی تو کل دانشکده می پیچه و  در صدر گفتگوها و اخبار بچه های کتابداری قرار میگیره.

چندتا از بچه ها که مثل تقی دل خوشی از کتابداری نداشتند سراغش اومدن و به تقی تبریک گفتن آخه میدونین اونا مثل تقی جای دیگه قبول نشدن و نمی تونستن تغییر رشته بدن.

یکی از بچه های سال بالایی که اتفاقاً خیلی هم شوخ بود گفت های تقی به پا از چاله به چاه نیفتی، آخه میدونی دوست من تغییر رشته داد آلان به شدت پشیمونه؟.

یه روز از اون روزایی که تقی خیلی خوشحال و شاد بود یکی از اساتید گروه رو دید. به استاد سلام کرد استاد که از روحیه متفاوت وی متعجب شده بود جریان رو جویا شد. استاد بعد از مدتی سکوت گفت امیدوارم این خوشحالیت مقدمه  ناراحتی بعدی شما نشود تقی جان. اینو گفت و رفت.

شب که تقی می خواست بخوابد یاد جمله استاد افتاد خیلی فکر کرد و چیز خاصی متوجه نشد.

فردای آن روز استاد رو دید از جمله دیروزی پرسید> استاد گفت تقی جان اگه میخوای فقط از این رشته فرار کنی و به رشته دیگه بری و صرفاً به قول خودت باکلاس تر بشی دست نگه دار که خیلی خطرناک است.

تقی رو حرف استاد خیلی فکر کرد یاد حرف اون دانشجوی سال بالایی افتاد و دید که ای دل غافل استاد راست میگه من که به رشته انتقالی هیچ علاقه ای ندارم وای بر من چه بلایی میخواستم سر خودم بیارم. خدایا شکرت که استاد را سر راه من سبز کردی. تقی که برگه تغییر رشته تو کیفش بود جلو چشم استاد پاره کرد و تصمیم گرفت که رشته ی کتابداری را تا مقطع دکتری ادامه بده.

باورتون میشه الان تقی قصه ما کارشناس ارشد شده و این طور که از احوالات ایشان پیداست دکتری هم قبول میشه...

راستی تقی قصه ما میتونه پسر یا دختر دانشجو باشه پس اگه میخواین به دنبال ایشون بگردین باید افراد زیادی رو مورد مطالعه قرار بدهید. البته پیشنهاد می کنم که دنبالش نگردین من گشتم نبودش شما هم نگردید نیست ....